تبلیغات
☆My Dreams☆
...Hi
سلام...
به وبم خوش اومدین!
من توی این وب از داستان هایی که خودم نوشتم آپ می کنم!
گاهی هم دست نوشته هام رو می زارم...
بی زحمت اگه برای توهین کردن اومدین از وبم برید بیرون!چون من انتقاد پذیرم...توهین پذیر نیستم!
درمورد داستان هام نظر بدین تا برای بهتر شدن شون تلاش کنم!
با تبادل لینک موافقم!من رو با عنوان وبم لینک کنید.
من تعیین نمی کنم کی بیاد به وبم و کی نیاد برای همین ورود هرنوع انسانی چه پسر چه دختر به وبم آزاده!
وبم قانون نداره ولی از قاعده خارج نشید!
بعضی مطالب فقط جهت خنده ست و جنبه ی توهین نداره!
پس خواهش می کنم بی جنبه نشید!
فعلا بای!
خوش باشین!

[ شنبه 29 خرداد 1395 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
-1-
سلام!

این اولین پست راجب شرح حال منه!

راستش یه دوستی یه چن وقت پیش کامنت داده بود زندگی من شبیه یه رمانه!

راست گفته بود بهش حق میدم اتفاقایی که پیش میاد عجیب غریبه اما واقعیت داره!

ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 آبان 1395 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
2 November
خب بعد یه مدتی برگشتم وب:)

البته این یه مدت کوتاه کلی اتفاق بد داشت واسم:(

شاید باورتون نشه اما اتفاقای غیر ممکن زیادی واسم ممکن شد:(

الانم بابام حضانتم رو از مامانم گرفته و بنده در مدرسه شبانه روزی توی ونکوور کانادا به سر می برم!

پ.ن:نمیتونم ماجراهام رو اینجا بنویسم:|
توی موضوعات وب یه بخشی رو واسش در نظر میگیرم:))))

پ.ن 2:بابت تاخیرم توی پست گذاشتن معذرت میخوام رایلی جونم واقعا گرفتار بودم:(

[ چهارشنبه 12 آبان 1395 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
خسته شدم!
من دیگه کشِش چرت و پرت گفتناتون رو ندارم:]

دیگه این وب فعالیتی نداره

متاسفانه یه عده آدم بی جنبه هستن که زندگیتو ببرن زیر سوال

منم گرفتاریای خودمو دارم:/

پس به نتیجه میرسیم که این وب دیگه فعالیتی نداشته باشه:|

من دیگه حال و حوصله جواب دادن به سوالاتتون رو ندارم!

حوصله ی ادمایی رو هم ندارم که همش میگن به جای خاطره داری رمان مینویسی از این حرفا:/

پس بدون حرف باقی مونده...این وب دیگرررررر فعالیتی ندارد

[ دوشنبه 19 مهر 1395 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
New Home
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ:|

الان اومدیم خونه ی جدیدو دید بزنیم!

خیلی بزرگ بید!

تقریبا یه خونواده ی شیش نفره با مخلفات(فامیلاشون^_^)توش جا می‌شن!

ایزاچان هم رضایت داد خونه رو بخریم!

و همون‌جا هم سندش رو امضا نمودند!

از آخر هفته قراره شروع کنن به تمیز کردن این دیوونه خونه!

هرچند نوسازه و خیلی کثیف نی ولی ایزاچان وسواس شدید داره!

ماام باید به حرفش گوش بدیم چون الان به قول دایی حساس شده

[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 20
امروز رفتم مدرسه:-)

طبق معمول درس بود و بعدشم نهار توی سالن غذاخوری^____^

با الینا و جولین رفتیم نهار و بعد از نهار هم برگشتیم‌خونه:-}

چه کارای مهمی!

مامان بزرگم و ایزاچان رفتن بیرون:`-(

دایی گفت اگه دست به لپ‌تاپش بزنم...وای وای وای!

خیلی کار بدیه من بهش فکر نمی‌کنم!*____*

الانم عین بچه‌های خوب(آره خاک بر سرم!)نشستم سر درس!

دایی بنجامین گفته زودتر از سرکار میاد و می‌ریم اون خونه‌ای که قراره بخره رو ببینیم:-)

می‌گه خونه هه ویلاییه دوطبقس:-)

کاش یه خونه کوچیک تر می‌خریدیم!آخه یه نفر داره بهمون اضافه می‌شه نه چند تا!

اونم که فعلا حساب نمی‌شه^___________________^

[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 19
امروز جواب آزمایش و اینام اومد و من...

متاسفانه به پیوند قلب احتیاج دارمT_T

دکترم میگه شاید همین فردا صبح بتونن عملم کنن یا شایدم تا یه سال باید ببینیم نوبت من تو لیست انتظار نفر چندمه و مشکلم چه قدر حاده!

بعدشم باید یه قلبی چیزی پیدا بشه!

برای همین من باید وسایلم حاضر آماده باشه تا هروقت نوبتم رسید شوت بشم بیمارستان!

هرچند خوشم نمیاد کسی بمیره تا من یه قلب جدید داشته باشم!

ولی من قلب خودمو بیشتر دوس دارم:-)

هعیییییی عجب مکافاتی داریما!

[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 17
هلو گایز:-)

آر یو هپی?

نو یو آر سد:-)

B.C:مدرسه ها داره شروع می‌شه

خب کتابا تون رو تحویل گرفتین دوستای گلم?

من که دارم مشقای ریاضیم رو انجام می‌دم!

تنها در خانه...گوشیمم ضبط شده و با لپ تاپ هیتلر(بنجامین^_^)اومدم:-P

تازه مشقام تمومیده و دارم به جای جولین متن تحقیقش رو ویراستاری می‌کنم خاک تو سرش کنن بی عرضه!

بنجامین کله پوک و ایزابل رفتن بیرون!

آخههههههه چه جوری دلشون میاااااااااد?

آره دیگه الان حقشه همش به اسم صداش کنم!

مامانم بعد یه ماه زنگید(خسته نباشی دلاور!)

مامان بزرگمم رسید لندن و من برای اولین بار تنهایی رانندگی کردم و رفتم دنبالش از فرودگاه باهم اومدیم خونه!

ایزابل و دایی هم اومدن خونه...

و ما نیز نهار کوفت کردیم دسته جمعی!

مامان بزرگم لهجه ش آلمانی شده خعلی باحاله!

تکیه کلام آلمانی هم گرفته:|

واس من خارجکی بازی در میارن!

[ شنبه 27 شهریور 1395 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
Septmber 15
امروز وضعم تو مدرسه یه کم به هم ریخت...

یعنی به معنی واقعی داشتم می‌مردم!

آخه یه جورایی از سه سال پیش یعنی وقتی 14 سالم بود ناراحتی قلبی گرفتم و اولا فکر می‌کردم فقط بزرگترا این‌جوری می‌شن!

الانم بیمارستانم با اجازه‌تون:-)

دکتر(ایزابل نه!)برام انواع اقسام آزمایشا رو نوشت بوقییییی:|

دایی بنجامین هم گفت اگه با آزمایش دادن مخالفت کنم ایزابلا رو می‌ندازه به جونم!

اینم از تهدید کار ساز دایی!

رفتم آزمایش دادم و بعدشم بنده رو اِکو کردن!

منو که نه!قلبمو^______^

الانم زنده بیدم!

دایی بنجامینم داره به قول مامانم دورم می‌گرده!

مامان بزرگمم(مامان دایی چان!)زنگید و گفت می‌خواد بیاد این‌جا!

می‌گه کاراش تا فردا ردیف میشه من نمی‌دونم چرا این‌قد بی‌خبر کار می‌کنن!

با کلی تشریفات دارن از آلمان میان!

کلا خانواده‌مون پراکنده‌ان!

یکی ایرانه اون یکی آلمانه...و کلا شوتن!

مامانیم باهام حرف زد...هنوز نمی‌دونه اون بلا سر آوا اومده...T_T

دایی نمی‌دونه چه‌جوری بهش بگه*_*

ما بریم چاره‌جویی کنیم!

فِیلاً^________________^

[ پنجشنبه 25 شهریور 1395 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 8
بچولان!

کلی اتفاق خوب افتادههههههههه!

شوخی کردم!

آخه تو مدرسه آدم می‌تونه چی کار کنه?

ولی اتفاقای بدی هم نیفتاده!

ایزاچان و دایی بنجامین دارن مامان و بابا می‌شن:-)

منم برای بار دوم دختر عمه می‌شم^_^

از الان دارن سر دختر بودن یا پسر بودنش بحث می‌کنن!

دایی میگه پسره ایزابل میگه دختره!

منم این‌جوری:| 

یه نقطه مثبت این ماجرا اینه که ایزابل یه بهونه اومده دستش که دایی رو مجبور کنه سیگار نکشه.

ولی متأسفانه ایشون بی‌خیال نمیشه:-)

قراره اگه نی‌نی شون دختر بشه اسمشو بزارن آوا^_^

خیلی زود دارن مامان بابا می‌شن^_^


[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 10:31 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
Web
دوستان گلممممم!

من یه وب زدم که تو دوران تحصیلی بنده فقط شنبه ها و یکشنبه ها کار میکنه!

توش رمان و داستان میزارم!

خوشحال میشم یه سری بزنین!

البته الان چیز خاصی نداره ها!فقط یه قسمت از داستانمو توش نوشتم!

فقط گفتم که مطلع باوشید!

دنبالک ها: #My Stories# ،
[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 04:59 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 4
امروزم تعطیل تشریف داریم!

رفتیم یادگیری رانندگی!

دایی بنجامینم میگه اگه ماشینم داغون شه خفت میکنم!

تقصیر خودشه خو من چی کار کنم?

ماشین خریده هم قیمت برج میلاد!

شوخی کردم!در اون حد نی ولی اگه داغون شه...!

من محو میشم:|

راستی یه پیشنهاد بدین من یه پست درست حسابی بزارم!

از افسردگی در بیام!

مرسی دوزتان!

فعلا بای!

[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 3
امروز کار خاصی نکردم.

بابام بهم زنگ زدو بهم گفت می‌خواد منو ببره پیش خودش!

دایی بنجامین میگه من فعلا حضانت م با مامانمه یعنی بابام نمی‌تونه بدون رضایت مامانم منو ببره پیش خودش.

خیلی بد شانسم! :-P

دایی بنجامینم که از سیگار کشیدن دست بردار نیست! :-)

یا منو ایزابل خفه می‌شیم یا خودش! @_@

آخه نمی‌دونم با این مشکل ریه چجوری این کارو میکنه! ://///

امروزم با خفه شدن فاصله نداشت! :||||

نزدیک 10 دقیقه یه بند سرفه می‌کرد

ایزاچان هم یه چند روزه مشکوک میزنه!حالش بد میشه ناجور!

فکر کنم خودتون گرفتین دیگه!

البته منم به کارآگاه بازیام ادامه می‌دم ببینم چی میشه^_^

فعلا برم سر درس و مشقم!

دایی بنجامین میاد بیچارم میکنه!

لامصب لنگه ی مامانمه فقط یه نمه بدتر!

[ شنبه 13 شهریور 1395 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
September 1
امروز روز اول مدرسه بود و در کل خیلی خوب بود.

ولی معلم ریاضی مون اخلاق داره در حد...هرچی غیر از اخلاق خوب رو داره!

معلم علوم بدک نیست!

ادبیات انگلیسی که اصن حرفش رو نزن!خیلی ماهه!فقط مشکل منو الینا اینه که یک عدد مرد 23 ساله ست!

وقتی از معلم ادبیات مون برای دایی و ایزابل تعریف کردم ایزابل فقط غش غش می‌خندید و بعد هم اعتراف کرد که توی دانشگاه هم یه 

معلم داشته که جوون بوده و یه روزی که با دایی جان(!)دعواش می‌شه هی چپ و راست می‌رفته پیش این استاد نازنین

دایی بنجامینم که آخر حسودیییییییی!ولی در حد تیم ملی مغرور!نمی‌ره عذر خواهی و بعد 10 یا 15 سال بعد که مجبور میشه آوا رو ببره 

پیش یه دکتر به خاطر تشخیص سرطان ایزابل رو می‌بینه و الانم که باهم ازدواج کردن!

آوا جون کجایی ببینی باعث امر خیر شدی!

دایی بنجامین تا این حرفا رو از ایزابل شنید...خیال می‌کنید از خنده منفجر شد?نچ!

یه لبخند نیشدار معروف بنجامین آریامهر(!)تحویل ایزابل داد که باعث انفجار دوباره ی این ایزابل بدبخت شد!

منم به این خل بازیا می‌خندیدم.

داییم هنوز کودک درونش بدجور به فعالیت هاش ادامه میده!

ولی واقعا هر کی نگاش می‌کنه خیال می‌کنه ایشون کم کمش 24 سالشه!

هروقت این حرفو می‌شنوه میگه خیلی نباید برم بیرون!دخترا پشت سرم غش میکنن!

بعدم ایزابل یه چشم غره بهش می‌ره و دایی بنجامین سکوت می‌کنه!

خیلی دوسشون دارم!

و بدترین خبری که باید بهم می‌رسید رو امروز شنیدم!

من خواهر شدم!

خواهر یه دوقلوی دختر!

بابام با یه فرانسوی ازدواج کرده حالا هم بچه دارن!

خیلی پکر شدم!

یعنی چی?منظور بابام این بود که می‌خواد منو فراموش کنه?

از دستش ناراحتم...عصبانیم...

[ پنجشنبه 11 شهریور 1395 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
August 31
امروز با بروبچ رفتیم خرید!

انقدر چیز میز خریدیم دایی بنجامین زنگ زده بود می‌گفت می‌ترسم رودل کنیا!(منظورش از خرید کردنه!)

آخه وقتی کارت بکشم درجا به دایی گزارش داده می‌شه! :-)

منم که برم خرید باید کارتو تا ته خالی کنم!

آخرین بستنی تابستون رو هم بردیم کلیسا پیش آوا خوردیم :-)

فردا باید بریم مدرسه!

سه تا کلاسامون فقط باهمن!

بقیه کلاسا جدا شدن!

کل مدرسه می‌دونن اگه ما ها رو باهم تو یه کلاس بزارن سقف و میاریم پایین!

امسال و سال بعد رو باید A-Level بخونیم.

بعدش می‌ریم دانشگاه!

کنکور نداریم ولی باید نمره ی A رو بگیریم وگرنه قبول نمی‌شیم!

بعد از این‌که بقیه رفتن یه کم پیش آوا موندم.

دلم واسش تنگ شده!

فردا صبح باید بریم مدرسه.

امشبم که دایی بنجامین اومده خونه یه جوری شده.اصلا حالش خوب نیست.

شرط می‌بندم اون موقع هایی رو یادش افتاده که روزای اول سال آوا رو خودش می‌برده مدرسه و آوا هم مثل بقیه بچه ها غر نمی‌زده که من بزرگ شدم و از این حرفا!

خلاصه که از فردا صبح درس و مدرسه شروع می‌شه!

شما هم این روزای آخرو خوش بگذرونین!

موفق باشین!

بای بای!

[ سه شنبه 9 شهریور 1395 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
August 22
چند روز تا اول سپتامبر و شروع بدبختی مونده!

اتفاق تازه‌ای هم نیفتاده بود رفته بودیم سنت ایوس توی جنوب شرقی انگلیس.

خیلی جای باحالیه!ساحل داره.

کلی خوش گذشت.

جاتون خالی!

منم کلی تخلیه انرژی کردم!

رفتم کلی آب سرد تو یه سطل ریختم و دایی بنجامین رو خیس کردم که بیچاره تا یه ساعت نفس نفس می‌زد!

انقدر خندیدیم که نگو!

بعدشم افتاد دنبالم!(خجالت بکش همسن بابامی ها!البته چهار پنج سال کوچیک تر!)

بعد کلی ماجرا هم برگشتیم خونه!

حالا بماند که چقدر دایی جان رو شکنجه کردیم!

حسابی از تو دماغش دراوردیم!

من فعلا برم به کارام برسم! :-)

[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts
Pages