تبلیغات
☆My Dreams☆ - Last Sunset 1
Last Sunset 1
دوباره سلام!
یه داستان سونیکی نوشتم!
اینم بنر داستانه:

چمدون بزرگ چرخدار رو دنبال خودم کشیدم...چمدون رو توی صندوق عقب ماشین گذاشتم و کنار مامانم نشستم...
_آماده ای استر?
_اوهوم.
مامان لبخندی زد و گفت:
_می‌دونم برات سخته ولی باید بری!
_می‌دونم ماما!
بدون حرفی راه افتادیم و توی جاده به سرعت پیش رفتیم...با ترس به جنگل بزرگ و تاریک نگاه می‌کردم و ماشین به سرعت از کنار جنگل بی انتها می‌گذشت...آروم نفس عمیقی کشیدم و به کتابچه ی راهنمای مدرسه خیره شدم...ساختمون های مختلف و خوابگاه ها...کافه تریا و بوفه و سالن غذا خوری بزرگ مدرسه...نظرم راجب همه چیز عوض شد!می‌تونستم تو این مدرسه خوش باشم و دوست پیدا کنم...می‌تونستم به خاطر رتبه ی اول توی آزمون ورودی با افتخار و غرور توی راهرو ها قدم بزنم و این عالی بود!
ماشین ایستاد و مامان گونه ام رو بوسید...
_موفق باشی استر کوچولوی من!
_ممنون ماما!...
توی ماشین نشستم...نمی‌خواستم داخل بشم...یه چیزی من رو می‌ترسوند...
_استر عزیزم!دیرت می‌شه!
_بای بای!
دستی تکون داد و ماشین رو به سمت جاده برد و من و چمدونم رو تنها گذاشت...لباسم احمقانه به نظر می‌رسید...یه لباس صورتی کم رنگ با آستین های بلند...یه شلوار جین جذب که یه کمی از مچ پام بالا تر بود...گردنبندی که شبیه یه ساعت گرد و کوچولو بود و من عاشقش بودم!
_اون تازه وارده?
_چه لباسی!
_می‌گن توی آزمون ورودی مدرسه اول شده!
آروم توی حرف ها و پچ پچ ها غرق شدم...کم کم به ساختمون خوابگاه ها رسیدم و داخل شدم...به بخش اطلاعات ساختمون رفتم و به زنی نگاه کردم که صورت تپل و بامزه ای داشت...موهای چرب و صافش رو به عقب شونه کرده بود و گل سر صورتی ای به موهاش آویزون بود...با خوشرویی جلو رفتم و آروم گفتم:
_ببخشید خانم...
_بفرمائید!
آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم:
_من استر هستم.استر برلیان...کلید اتاقم رو می‌خواستم.
زن نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت و کلید رو روی پیشخوان هل داد...
_اتاق 129
کلید رو برداشتم و از پله ها بالا رفتم...خسته بودم...راه طولانی و هزار تا پله با یه چمدون سنگین!
بالاخره به اتاقم رسیدم...طبقه ی سوم بود...بر خلاف تصورم تنهای تنها بودم...هیچ هم اتاقی ای نداشتم...اما اتاقم بزرگ و دوست داشتنی بود...تخت مرتب و یه میز با کشو های کوچولو...چمدون رو باز کردم و به لباس ها و وسایلم نگاه کردم...
کم کم مرتبشون کردم و در کمد کوچولوی اتاقم رو باز کردم...لباس فرم مدرسه رو نگاه کردم...یه پولیور با دامن سرمه‌ای و قرمز...کتاب هام پایین کمد توی کشو بودن...عالی بود!
وقت نهار بود و باید یه چیزی می‌خوردم...حسابی گرسنه بودم...از پله ها پایین رفتم و مثل همه داخل سالن غذاخوری شدم...سینی مخصوص رو برداشتم و به سمت میز سلف سرویس رفتم...یه کمی گوشت و سس مخصوص با یه کمی سالاد میوه برداشتم و یه پاکت آبمیوه سیب کنار سینی گذاشتم و دنبال میز خالی گشتم...کنار پسری که موهای صافش رو توی صورتش ریخته بود و تنها نشسته بود نشستم...
_می‌تونم بشینم?
_بشین.
بی صدا غذا خوردیم...
_اسمت چیه?
حرفی نزد و با غذاش بازی کرد...آروم سرم رو پایین انداختم و آبمیوه و سینی نیمه خالی رو برداشتم...
_من استفن اریکسونم...
با لبخند برگشتم و سر تکون دادم...سینی رو روی میز گذاشتم و به چشم های عسلی ای که از زیر موهای به هم ریخته و صاف بهم خیره شده بودن نگاه کردم...
_من استرم!استر برلیان.
_خوشوقتم!
_همچنین.
با هم دست دادیم و لبخند کمرنگی روی لب هاش نشست...داشتم به سمت در خروجی می‌رفتم که دستی رو روی شونه ام حس کردم...
_استر...
_استفن?
_ساعت 7 بعدازظهر توی جشن اول سال می‌بینمت!
لبخند زدم و سر تکون دادم...به سمت در خروجی دویدم و از راهرو ها گذشتم و داخل اتاقم پناه بردم...خسته بودم...روی تخت ولو شدم و به خواب رفتم...

ادامه داره!
خوب بود?
اگه خوب بود نظر بده!  

[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts