تبلیغات
☆My Dreams☆ - 29 July
29 July
امروز روز خوبی نیست...
همه چیز داره تند و سریع تغییر می‌کنه...
ایزابلا و دایی بنجامین باهم دعوا کردن و هیچ کدوم با کسی حرف نمی‌زنن.
مامان هم حوصله ی کسی رو نداره...
این وسط من موندم و آوا و اون سرطانی که داره ذره ذره آبش می‌کنه...
روزی نزدیک سه تا یا چهار تا سرم بهش وصل می‌کنن و دوباره قطع می‌کنن...
تا بهوش میاد همه ی بدنش درد می‌گیره...از درد گریه می‌کنه...
دایی بنجامین بی خیال حرفی که زده می‌ره سرکار و به آوا سر نمی‌زنه...
مامان می‌گه چه قدر می‌خوای ببینیش?پاشو بریم خونه!
و مجبورش کردم بمونم...خودش رفت...
دوستای آوا زنگ زدن چون می‌دونن که فعلا تو این وضعیت نمی‌تونن برن پیشش.
پرستارا مجبورن وقتی آوا بهوش میاد پشت سر هم بهش آرامبخش بدن.
اصلا درد رو تحمل نمی‌کنه...
از ایزابلا و دایی بنجامین بدم میاد!
چرا باید به خاطر دعوا کردن اونا آوا تاوان پس بده?
نه کسی بهش سر بزنه نه کسی کنارش باشه...
منم نمی‌تونم تمام مدت کنارش بشینم و به حرفاش گوش کنم.

یک ساعت از نوشتن اینا می‌گذره...
آوا دوباره علائم حیاتی ش قطع شد...
ایزابل اومد و سعی کرد آوا رو دوباره برگردونه...
نفسم در نمی‌اومد...یعنی این دفعه سالمه?
تمام ساعت رو گریه کردم...
نیم ساعت گذشت و ایزابل با خیال راحت از اتاق اومد بیرون...
یه کم باهام حرف زد...
می‌گفت دیگه خیلی نمی‌تونن آوا رو زنده نگه دارن!
به احتمال 10% تا ماه دیگه زنده می‌مونه.
سرطان خیلی بی رحمه...
زندگی رو از آوا گرفته...
آوا بازی رو باخته...
دیگه این‌جا نمی‌مونه...
نمی‌دونم تا چند روز می‌تونه همین طور بمونه... :’-(

[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts