تبلیغات
☆My Dreams☆ - Again
Again
نمی‌دونم چی بگم...
امروز برای مراسم رفتیم کلیسا...
همه مون فکر می‌کردیم همه چیز داره بی دردسر پیش می‌ره و آوا الان توی بیمارستان حالش خوبه.
خیلی خوشحال بودیم...
یه دفعه موبایل دایی بنجامین زنگ زد.
رفت بیرون و جواب داد...
می‌شنیدم و می‌دونستم داره با آوا حرف می‌زنه...
بهش گفت میام و بعدش هم قطع کرد.
برنگشت.صدای بسته شدن در ماشین رو شنیدم...
ایزابل نگران بود...

نیم ساعت بعدش به مامانم زنگ زد...
مامان اول تعجب کرد بعد کم کم زد زیر گریه.
از کلیسا اومده بودیم بیرون...
ایزابل ترسیده بود...
مامانم موبایلش رو قطع کرد و هنوز داشت گریه می‌کرد...
داشت درگوشی به ایزابل می‌گفت چی شده...در مورد آوا بود...
ایزابل هم داشت گریه می‌کرد...
رفتیم بیمارستان...
دایی بنجامین هنوز پیش آوا بود...بغلش کرده بود...باهاش حرف می‌زد...با آوا...
آوایی که چشماش رو بسته بود...
آوایی که نفس نمی‌کشید...
آوایی که هیچ دردی نداشت...
یه فرشته ی نازنین که هیچ وقت فکر نمی‌کردم باید خبر مرگش رو به دوستاش بدم...به الینا...به جولین...

[ دوشنبه 11 مرداد 1395 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts