تبلیغات
☆My Dreams☆ - 3 August
3 August
امروز روز افتضاحی بود... :’-(
حتی از دیروز هم بدتر...
مامان اصرار داشت کاراش رو بکنه و برگرده ایران...
من می‌خواستم بمونم...
می‌خواستم پیش آوا باشم...پیش ایزابل...پیش دایی بنجامینم...
با هم دعوا کردیم...مامانم گفت دیگه نمیاد دنبالم...
گفت اگه من نباشم زندگیش آسون تره!
عصبانی بود...عصبانی و ناراحت.
اما من از حرفش ناراحت بودم...از حرفی که زده بود...
دوست نداشتم باهاش برگردم...برگشتن رو دوست ندارم!
همین جا می‌مونم...چه اشکالی داره?همین جا درس می‌خونم!
دایی بنجامین هم قبول کرد من پیش شون بمونم...
باید بی خیال حرفای مامان و بابام باشم!
خوشحالم که بالاخره می‌تونم بمونم!
پیش کسایی که دوستشون دارم!

[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts