تبلیغات
☆My Dreams☆ - August 4
August 4
الان داره بارون میاد...
مثل اولین بار که توی عمرم اومده بودم لندن
آخه اون موقع هم بارون می‌اومد و ماها همش 6 سالمون بود...
با آوا کلی پریده بودیم توی چاله های آب!
دایی بنجامین رو هم خیس خالی کرده بودیم!
وقتی رفتیم خونه مامان آوا یه ذره به دایی بنجامین نگاه کرد بعد در حالی که داشت از خنده غش و ریسه می‌رفت بهش گفت چه پسر بدی!
اون موقع هیچ کدوم از این اتفاقای مزخرف نیفتاده بود...
مامان آوا (خاله رزا)و دایی بهامین(بابای آوا) توی مسافرت تصادف نکرده بودن...
آوا سرطان نداشت...
کسی به خاطر این اتفاقا ناراحت نبود...
تا صدای زنگ موبایل آوا می‌اومد دایی بنجامین اعصابش خرد نمی‌شد...
دوست داشتم برگردم به اون موقع...زمان روی همون سال گیر کنه و همه چیز از اول شروع بشه!
می‌خوام برم پیش آوا...
می‌خوام بهش بگم اون موقع ها که دایی بنجامین از دستش عصبانی می‌شد از عمد نبود...
می‌خوام بهش بگم همه دوستش دارن...
آوا جونم دایی بنجامین می‌خواست دوباره ببینه حالت خوب شده...ببینه دیگه راحت نفس می‌کشی... :’-(
چرا بیدار نمی‌شی?
خیلی دوستت دارم :-)
☆بارانا☆

[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts