تبلیغات
☆My Dreams☆ - August 7
August 7
ورم گلوم یه کمی خوابید و بعد از یه مسکن ناقابل آروم شد!
دیشب اصلا خوب نخوابیدم و همش به آوا فکر می‌کردم.
سعی می‌کنم واسه ی این گلودرد و این‌جور چیزا یه دلیل مزخرف جور کنم و بهش فکر نکنم!
ولی دایی بنجامین نگذاشت!
بعد از کلی جنگ و دعوا من رو با یه قیافه ی کاملا پوکر فیس(!)برد دکتر!
آخه این‌جا که دکتر پا می‌شه میاد خونه چرا ما می‌ریم پیشش?
کلی هم توی مطب با پچ پچ کردن بحث کردیم!
رفتیم پیش دکتر گفت احتمالا تیروئید پرکار دارم ولی بهتره پیش یه متخصص غدد هم تشریف ببریم!
منم با یه قیافه ی حق به جانب دنبال دایی بنجامین سوار ماشین شدم!
تو ماشین هم یه کم دعوا کردیم!
دایی بنجامین هم با یه حرکت انتحاری دعوا رو خاتمه داد!
حرکت هم نبود!حرف بود!
بعد تا خونه ساکت موندیم.
الانم من با کسی حرف نمی‌زنم!
دایی بنجامین هم حرف نمی‌زنه!
ایزابل هم اون وسط گیر کرده!
من دارم عکسای دایی بهامین و آوا(آوا و باباش!)رو نگاه می‌کنم.
مامانش هم تو عکسا هست!
بقیه هم هستن! :-)
خودمم بودم!
نیم ساعتی از دعوا ی من و دایی بنجامین گذشته و دایی بنجامین ازم معذرت خواهی کرد!(و این گونه بود که دایی جان به زانو در اومد!)
کلی خندیدیم...
گفت هر وقت دوست داشتم می‌ریم پیش دکتر یا دکتر میاد خونه... :-)
الانم داریم شام می‌خوریم و ایزابل داره در مورد آشنایی ش با دایی بنجامین حرف می‌زنه!
میگه وقتی می‌رفتن دانشگاه باهم دوست بودن حالا بعد چند سال ازدواج کردن!
منم غش غش می‌خندیدم!
اولین باری بود که بعد از ماجرای آوا همه مون می‌خندیدیم!
منم بی خیال ماجرای دکتر رفتن و نرفتن به دایی بنجامین گفتم فردا بریم پیش دکی جون!
حالا جالب ترین قسمت مونده!
سعی کردیم به ایزابل فارسی حرف زدن رو یاد بدیم!
از سلام کردن شروع کردیم!
یه جورایی شبیه سالام تلفظش می‌کنه!
انقدر خندیدیم که نگو!

[ یکشنبه 17 مرداد 1395 ] [ 02:04 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts