تبلیغات
☆My Dreams☆ - Job!
Job!
امروز بعد از این‌که از پیش دکتر برگشتیم می‌خواستم دوچرخه سواری کنم تا برسم خونه ولی دایی بنجامین باهام کلی بحث کرد!
آخر هم اجازه داد!
رفتم نزدیک یکی از ایستگاه های دوچرخه و دوچرخه گرفتم و راه افتادم!
خیلی کیف می‌ده!
داشتم فکر می‌کردم چه قدر خوب می‌شه منم مثل بعضی از بچه ها یه شغل داشته باشم!
کافی شاپ ها رو خیلی دوست دارم!
توی درست کردن قهوه و این جور چیزا استادم!
این‌جوری دایی بنجامین هم مخالفتی نداره!
چون هر روز صبح بدون این‌که وقتش تلف بشه یه لیوان قهوه دم دستشه!
توی نزدیک ترین ایستگاه دوچرخه پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم.
خیلی از اتوبوس های دو طبقه ی لندن خوشم میاد!
اصلا هر روز با اینا می‌رم سر کار!
خب تشریف بردیم خونه!
دایی جان هنوز نرسیده!
خوش به حالش!
فعلا باید تو ترافیک حال کنه!مگه می‌شه بدون ترافیک برسه خونه?
بعله این‌جا تهران شماره دو بید!
البته از تهران بزرگ تره صد در صد!
ایزابل رفته بود سرکار.
ماری تو آشپزخونه مشغول تمیز کردن بود!
ماشین لباسشویی رو روشن کرد و رفت!
خب!من باید واسه ی نهار یه کوفتی...ببخشید یه غذایی(!)بخورم!
رفتم سر کابینت و یخچال و این‌جور چیزا!
و بالاخره مجبور شدم ته مونده ی صبحونه رو بخورم!یعنی تخم مرغ و بیکن!
خیلی مزخرف شده بود ولی چی‌کار کنم دیگه?
باید واسه ی شام یه چیزی درست کنم!(ایزابل جان خجالت نمی‌کشی?دایی بنجامین ازدواج کرده واسه چی?)
شوخی کردم!
خودش یه آشپز حرفه ایه پس خودشم باید یه چیزی بخره بیاد!وگرنه پشت در می‌مونه!
فوقش می‌ره تو لابی می‌خوابه!
چیزی نمی‌شه که!
فقط ایزابل نمی‌زاره!هر چی باشه ایشون یه جنتلمن حساب میشه!کسی هم با کت و شلوار نمی‌ره تو لابی بخوابه :-)

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts