تبلیغات
☆My Dreams☆ - August 9
August 9
امروز صبح مثل برنامه‌ای که ریخته بودیم دایی بنجامین رفت سرکار و من و ایزابل هم رفتیم بیمارستان که هم ایزابل بره سرکار خودش هم من آزمایش بدم!
چند تا از این شیشه فسقلی ها رو پر خون کرد که فکر کردم الان غش می‌کنم!
با ایزابل رفتیم بیرون من یه بستنی چیزی بخورم که غش نکنم!
جواب آزمایش هفته ی آینده میاد و دوباره باید بریم پیش دکتر.
ایزابل می‌خواست باهام بیاد تا خونه که من مثل فشنگ پریدم تو اتوبوس!
رسیدم خونه و یه کم خوابیدم.
از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت 12 ظهره!
گلوم ورم کرده بود!
خیلی هم درد داشت...
حس می‌کردم یه نفر داره گلوم رو فشار می‌ده...داشتم خفه می‌شدم...
به ایزابل زنگ زدم و گفتم حالم خوب نیست...
بهم گفت اگه می‌تونم برم پیشش چون الان نمی‌تونه بیاد خونه.
رفتم پیشش و توی اتاقش نشستم.
ایزابل می‌گه امکان داره اتفاق خوبی تو راه نیست...
می‌گه با دکترم صحبت کرده و به احتمال زیاد یه بیماری ساده نیست...
دوست نداشت کاملا بهم بگه قضیه چیه!
خودم کم کم دارم می‌فهمم!
توی اینترنت نوشته بود گرفتگی صدا و ورم غده ی تیروئید و یه سری علائم دیگه مربوط به سرطان تیروئیده. :’-(
ایزابل بهم گفت فعلا هیچ چیز مشخص نشده و نباید در مورد سرطان و این‌جور چیزا با دایی بنجامین حرف بزنم.
ولی وقتی دایی اومد خونه من خیلی پکر بودم.
آخه دایی بنجامینم چه گناهی کرده که همش باید مرگ آدمای دوست داشتنی رو ببینه?
اول مامان بزرگ و بابا بزرگم...بعدش مامان و بابای آوا...و آخر هم آوا و شاید هم من! :-(
البته هنوز سرطان قطعی ندارم!
ایزابل می‌گه احتمالا اگه داشته باشم ارثی بوده.
چون ارثی بودن تو بعضی سرطان ها تاثیر داره.

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts