تبلیغات
☆My Dreams☆ - August 14
August 14
دیروز اتفاقای زیادی افتاد که وقت نشد بنویسم!

با دوستان گرام رفتیم بیرون!

پسران گرامی از جمله اون جولین ور پریده اصرار کردن بریم کلوب یا بار!

یکشنبه بود و این یعنی این‌که نیمی از افراد لندن دارن می‌رن ویسکی و این جور چیزا بخورن که مست کنن و حال کنن!

خلاصه بعد از یه عالمه بخور بخور و این‌جور چیزا قرار شد بریم خونه هامون!

ساعت 23 شده بود!

زنگ زدم به دایی بنجامین که بیاد دنبالم.

قرار شد من تا ایستگاه اتوبوس پیاده برم.

یه دفعه یه چیزی ساعد دستم رو سوزوند!

فکر کردم دستم کشیده به یه شاخه کوچولو ولی نه! :’-(

یه نفر منو گرفته بود!

یه کم جیغ و داد راه انداختم که ولم کنه آخر هم نفهمیدم کیه!و رفتم سمت ایستگاه!

رسیدم ایستگاه و یه کم سرگیجه گرفتم!

دایی بنجامین رسید و قبل از این‌که سوار ماشین شم حالم بد شد!

یعنی اون‌جوری که من از دیشب شنیدم کلا از هوش رفتم!

بعدش که رسیدیم خونه جای اون چیزی که من خیال می‌کردم شاخه ی درخته کبود شده بود!

اولش که بیدار شدم یه کم داغ بودم.

وقتی جای زخم رو دیدم یه کم ترسیدم!آخه یه شاخه ی کوچولو که این بلا رو سر آدم نمی‌اورد!

تازه اون موقع بود که فهمیدم اون اصلا شاخه نبود!

اصلا حالم خوب نیست...

اصلا...

[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ ☆Froozan☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts