تبلیغات
☆My Dreams☆ - September 1
September 1
امروز روز اول مدرسه بود و در کل خیلی خوب بود.

ولی معلم ریاضی مون اخلاق داره در حد...هرچی غیر از اخلاق خوب رو داره!

معلم علوم بدک نیست!

ادبیات انگلیسی که اصن حرفش رو نزن!خیلی ماهه!فقط مشکل منو الینا اینه که یک عدد مرد 23 ساله ست!

وقتی از معلم ادبیات مون برای دایی و ایزابل تعریف کردم ایزابل فقط غش غش می‌خندید و بعد هم اعتراف کرد که توی دانشگاه هم یه 

معلم داشته که جوون بوده و یه روزی که با دایی جان(!)دعواش می‌شه هی چپ و راست می‌رفته پیش این استاد نازنین

دایی بنجامینم که آخر حسودیییییییی!ولی در حد تیم ملی مغرور!نمی‌ره عذر خواهی و بعد 10 یا 15 سال بعد که مجبور میشه آوا رو ببره 

پیش یه دکتر به خاطر تشخیص سرطان ایزابل رو می‌بینه و الانم که باهم ازدواج کردن!

آوا جون کجایی ببینی باعث امر خیر شدی!

دایی بنجامین تا این حرفا رو از ایزابل شنید...خیال می‌کنید از خنده منفجر شد?نچ!

یه لبخند نیشدار معروف بنجامین آریامهر(!)تحویل ایزابل داد که باعث انفجار دوباره ی این ایزابل بدبخت شد!

منم به این خل بازیا می‌خندیدم.

داییم هنوز کودک درونش بدجور به فعالیت هاش ادامه میده!

ولی واقعا هر کی نگاش می‌کنه خیال می‌کنه ایشون کم کمش 24 سالشه!

هروقت این حرفو می‌شنوه میگه خیلی نباید برم بیرون!دخترا پشت سرم غش میکنن!

بعدم ایزابل یه چشم غره بهش می‌ره و دایی بنجامین سکوت می‌کنه!

خیلی دوسشون دارم!

و بدترین خبری که باید بهم می‌رسید رو امروز شنیدم!

من خواهر شدم!

خواهر یه دوقلوی دختر!

بابام با یه فرانسوی ازدواج کرده حالا هم بچه دارن!

خیلی پکر شدم!

یعنی چی?منظور بابام این بود که می‌خواد منو فراموش کنه?

از دستش ناراحتم...عصبانیم...

[ پنجشنبه 11 شهریور 1395 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts