تبلیغات
☆My Dreams☆ - Septmber 15
Septmber 15
امروز وضعم تو مدرسه یه کم به هم ریخت...

یعنی به معنی واقعی داشتم می‌مردم!

آخه یه جورایی از سه سال پیش یعنی وقتی 14 سالم بود ناراحتی قلبی گرفتم و اولا فکر می‌کردم فقط بزرگترا این‌جوری می‌شن!

الانم بیمارستانم با اجازه‌تون:-)

دکتر(ایزابل نه!)برام انواع اقسام آزمایشا رو نوشت بوقییییی:|

دایی بنجامین هم گفت اگه با آزمایش دادن مخالفت کنم ایزابلا رو می‌ندازه به جونم!

اینم از تهدید کار ساز دایی!

رفتم آزمایش دادم و بعدشم بنده رو اِکو کردن!

منو که نه!قلبمو^______^

الانم زنده بیدم!

دایی بنجامینم داره به قول مامانم دورم می‌گرده!

مامان بزرگمم(مامان دایی چان!)زنگید و گفت می‌خواد بیاد این‌جا!

می‌گه کاراش تا فردا ردیف میشه من نمی‌دونم چرا این‌قد بی‌خبر کار می‌کنن!

با کلی تشریفات دارن از آلمان میان!

کلا خانواده‌مون پراکنده‌ان!

یکی ایرانه اون یکی آلمانه...و کلا شوتن!

مامانیم باهام حرف زد...هنوز نمی‌دونه اون بلا سر آوا اومده...T_T

دایی نمی‌دونه چه‌جوری بهش بگه*_*

ما بریم چاره‌جویی کنیم!

فِیلاً^________________^

[ پنجشنبه 25 شهریور 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts