تبلیغات
☆My Dreams☆ - -1-
-1-
سلام!

این اولین پست راجب شرح حال منه!

راستش یه دوستی یه چن وقت پیش کامنت داده بود زندگی من شبیه یه رمانه!

راست گفته بود بهش حق میدم اتفاقایی که پیش میاد عجیب غریبه اما واقعیت داره!
خب از کجا شروع کنم?
نمی‌دونم چی بگم!
اول از این یه مدتی که غیبم زده بود بگم که دوست خوب و مهربونم رایلی:)حسابی نگرانم بود و نمی دونست چرا وب بدون فعالیت شده!
واسم سخته همه واقعیتا رو بنویسم واقعا!
واقعیتایی که منو داغون کرد...نمیخوام بگم خیلی افسرده شدم ولی واقعا از لحاظ روحی داغونم!
بعد از این‌که آوا به خاطر سرطان حالش خیلی بد شد و یه بند بیمارستان بود دایی بنجامین خیلی ناراحت بود:(
بعد مرگ آوا هم که خیلی افسرده شد:(
تا دو هفته پیشم حالش خوب بود ولی یه دفه...
اصل ماجرا اینجوریه:(عین داستان نوشتمش)

با دایی بنجامین نشسته بودیم رو کاناپه و در حین پاپ کورن خوردن فیلمای سری آسپرین رو که مامانم فرستاده بودو نیگا می‌کردیم که من یه دفه خوابم گرفتو تو بغل دایی بنجامین خوابیدم(ایزابلم بسوزه:/)
یه دفعه احساس سرما کردم:(
از خواب که پریدم دایی بنجامینم تو همون حالت نشسته خواب بود ولی خیلی غیرعادی بود که انقدر یخ کنه...خیلی ترسیدم در حدی که یه دفه محکم تکونش دادم ولی بیدار نشد...صداش کردم جیغ زدم هر کاری کردم بیدار نشد تا این‌که مامان بزرگم با سروصدای من اومد تو پذیرایی من گریان رو بغل کرد!حالم خیلی خراب بود...
دیگه معطل نکردیم و سه تایی،من و مامان بزرگ و دایی بنجامین گیجِ خواب،رفتیم بیمارستان.
خیلی ناگهانی شد...خیلی ناگهانی!
منو مامان بزرگم تو راهروی بیمارستان...ایزابلای بی خبر از همه چیز...دایی بنجامین بیهوش روی تخت بیمارستان...
بعد یه ساعت معطلی فهمیدیم دایی بنجامین سکته مغزی کرده اونم از شدت افسردگی و استرس کاری:(
دکتر گفت نمیشه کاری کرد:(
چرا دایی بنجامین?چرا انقدر بهت ظلم شد?زجر کشیدن همه رو تحمل کردی آخر سرم خوشی نصیبت نشد!
اگه خوابم نمی‌برد الان این‌جا بودی:(
الان هنوز داشتی سر پسر یا دختر بودن بچت با ایزابل کَل مینداختی!
ایزابلا داغون شد دایی بنجامین!داغون!
تازه دو هفته از عمل جراحی پیوند قلبم می‌گذره:(
همون روز قلبتو دادن به من!
وقتی بهوش اومدم داشتم زمین و زمان و می‌ریختم به هم!آخه چرا تو دایی بنجامین?
مامانم نتونست بیاد ببینتت!
نیومدی جلوی بابا و عمو هامو بگیری که منو نبرن کانادا:(
الان دارم تو شبانه روزی درس می‌خونم چون بابام وقتی واسه من نداره!
تو که چیزیت نبود دایی بنجامین!
اگه چیزیت نمی‌شد حداقل من الان تو شبانه روزی نبودم!
مامانمم نمیتونه واسم کاری کنه چون بابام حضانتم رو از مامانم گرفته!
میدونم صدامو نمی‌شنوی ولی میخواستم بهت بگم...
ببخشید اگه ناراحتت می‌کردم:(
ببخشید اگه همیشه واست دردسر بودم!
...بقیه اتفاقا هم تو پست بعدیه

[ چهارشنبه 12 آبان 1395 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ ☆Barana☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts