تبلیغات
☆My Dreams☆ - IQ
IQ
سلام!
امروز یه اتفاقی افتاد!
برید ادامه!
دوباره سلام!
امروز عمه بیتا کار نیمه وقت داشت و زودتر اومد خونه...تا دید من تو اتاقم مشغولم سریع حاضر شد که بره بیمارستان...منم یواشکی پریدم تو ماشین!بیچاره رو سکته دادم ولی حقش بود!یواشکی می‌خواست بره بیمارستان...یعنی چی آخه???
به هر حال دل دکترم برام تنگ می‌شه!!!
رفتیم بیمارستان و بعد از یه ربع حرف زدن عمه بیتا با دکتر شاد و خوشحال اومد بیرون!
منم پرسیدم چی شده عمه هم گفت برای این‌که از نوع کما مطمئن بشن ضریب هوشی گرفتن.
من بودم احساس عقب موندگی بهم دست می‌داد!!!
گفت ضریب هوشی عمو بنجامین 8 بوده!(این یعنی الان از بچه فسقلی ها هم کمتر???)
من که چیزی نفهمیدم...یه ذره نشستیم به عمو بنجامین نگاه کردیم بعد هم برگشتیم خونه!(خانواده‌ی بی‌کاری هستیم!)
عمه بیتا تلویزیون روشن کرد منم روی کاناپه دراز کشیدم...هر چی سعی کردم به فیلم کمدی ای که از تلویزیون پخش می‌شد بخندم نمی‌تونستم!اشکم دراومد...گریه کردم...چه قدر تصادف?چه قدر بدشانسی?هشت سال پیش برام کافی نبود?حالا هم عمو بنجامین این‌جوری شد!
عمه بیتا مجبورم کرد یه کم بخوابم تا بعد باهم بریم بیرون...به زور و زحمت خوابم برد...چند سال پیش برام توی خواب دوره شد و من رو از خواب بیدار کرد!
عمه بیتا من رو با خودش برد بیرون...یه چرخی توی مرکز خرید زدیم و بعد رفتیم میدان ترافالگار!هرچند بیشتر گردشگر های لندن میان این‌جا ولی ما نشستیم و بهشون نگاه کردیم...بستنی خوردیم و من مثل همیشه حالم بد شد!
دردسر تمومی نداره...وقتی به اواخر ماه جولای نزدیک بشیم من باید برم شیمی درمانی.
عمه بیتا نمی‌تونه تحمل کنه!خیلی افتضاحه که برادر و برادرزاده اش براش دردسرساز می‌شن!اما هیچ وقت اعتراضی نمی‌کنه و حرفی راجب کما و سرطان نمی‌زنه!فقط سعی می‌کنه ناراحت نباشه تا من هم ناراحت نشم...!

[ شنبه 19 تیر 1395 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts