تبلیغات
☆My Dreams☆ - Chemotherapy
Chemotherapy
سلام...
الان ساعت 9 صبحه و من اومدم پیش دکترم!
انگار خبر خوبی نیست!
شاید هم هست...!

دوباره من پشت در اتاق دکتر ایزابل نشستم و صدای پچ پچ هاش با عمو بنجامین رو می‌شنوم!خیلی اعصاب خورد کنه که یه خبری باشه و خودت متوجهش نشی...کلا سخته.
فقط منتظرم عمو بیاد بیرون!می‌دونم دارن چی رو پشت سر من پچ پچ می‌کنن.کلمه ای که از دهان دکتر ایزابل بیرون اومد دوباره ناراحتیم رو بهم یادآوری کرد:chemotherapy!
یعنی شیمی درمانی!یه نفس عمیق تحویل منشی دادم و اون هم شانه بالا انداخت...لوله های تنفسی رو از توی سوراخ های بینی ام در اوردم...سرم رو بی حوصله به دیوار تکیه دادم و چشم هام رو بستم...خوابم می‌اومد...عمو اومد بیرون...بهم اخم کرد و همین جور که لوله های تنفسی م رو دوباره وصل می‌کرد غر زد که هیچ وقت به حرف گوش نمی‌دم!منم خندیدم و اونم مجبور شد بخنده...نمی‌دونم چجوری از دست این مریضی خسته نمی‌شه!
سوار ماشین شدیم و رفتیم خرید...فکر کنم مامانم این‌جا بود از عمو بنجامین من رو بیشتر بیرون نمی‌برد!به زور از زیر زبون عمو بیرون کشیدم که دکتر ایزابل بهش چی گفته و اونم گفت باید تا ماه دیگه شیمی درمانی رو شروع کنیم.با اخم گفتم«نمیخوام برم خرید!میخوام برم خونه!»رفتیم خونه...من تنهای تنها تو اتاقم نشستم و شروع کردم به زنگ زدن...زنگ زدم به بهترین دوستم النا.
اونم نمی‌فهمه من چقدر موقع شیمی درمانی درد می‌کشم!انقدر لاغر شدم که از وزن 39 کیلو به 27 رسیدم!
امیدوارم خوب بشم!حداقل یه ذره بهتر از الان! 

[ دوشنبه 31 خرداد 1395 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts