تبلیغات
☆My Dreams☆ - Facts My Life
Facts My Life
سلام!
امروز یه چی گذاشتم!
البته یه ذره تقلید کردم!
چون کیانا و خیلی های دیگه گذاشته بودن!
ولی به هر حال مال من فرق می‌کنه!
برید ادامه!
اسمم:
آوا

نام خانوادگیم:
بگم آیا?

سنم:
15

تاریخ تولدم:
1 ژانویه ی 2001 همزمان با کریسمس!

قدم:
165(جدیدا 5 سانت بلند شدم!)

قیافه ام(!):
لاغر...قد بلند...رنگ پریده(در حد سفید برفی!)...بینی قلمی...قبلا که مو داشتم موهام خرمایی مایل به بلوند بود!...با دوتا چال گونه!(فکر کنم ارثیه!آخه بیشتری ها تو فامیل مون دارن!مثلا همین عمو بنجامین خودم!)

وزنم:
برای کسی به سن من باعث خجالته!به خاطر سرطانم 21!

اخلاقم:
بیشتر وقتا آروم و کم حرف ولی وقتی حرف شیطنت باشه تمام معلم ها اسم من رو میارن!(بله!باعث افتخاره!)البته نه از اون شیطنت های ناجور!...خیلی سریع با همه دوست می‌شم...خیلی بد خلقی نمی‌کنم و مغرور نیستم!کم پیش میاد گوشه گیر باشم و تنها بمونم!خیلی غذا نمی‌خورم...بچه کوچولو های تپلی رو دوست دارم!ریاضی و تاریخ رو خیلی دوست دارم و اعتماد به نفسم بالا ست!

غذا هایی که دوست دارم:
معمولا غذا نمی‌خورم اما اگه حالم بد نشه پیتزا و مک دونالد و غذا های من در آوردی عمو بنجامین و خودم رو می‌خورم!(فکر نکنین آشپزیش خوب نیستا!اتفاقا باید بره توی رستوران کار کنه!ولی چون همین شغلش پر در آمده بی خیال این حرفاست!)

کار هایی که معمولا انجام می‌دم:
پیانو می‌زنم...با دوستام میرم پارک...به وبم سر می‌زنم و توی اینترنت می‌چرخم...خرید کردن رو هم خیلی دوست دارم...یواشکی مخزن اکسیژنم رو جا می‌زارم تا صدای عمو بنجامین در بیاد!...رانندگی!(البته در سال آینده که گواهینامه بگیرم!)...ورزش(که البته الان بهش نیاز ندارم!)

ورزش های مورد علاقه ام:
هاکی...اسکیت روی یخ و شنا!

درسم:
همیشه درسم خوبه...بیشتر امتحانا رو A می‌گیرم...معمولا به دو نفر از شرور های مدرسه که توی کلاس با همیم و کنار هم روی صندلی های جدا می‌نشینیم تقلب یواشکی می‌رسونم!

دوستام و مدرسه ام:
بیشتر بچه های کلاس یا مدرسه باهام دوستن...معمولا باهم می‌ریم بیرون...تو غافل گیر کردن شون استعدادم بالاست...امسال هم که سال آخری هستیم دیگه مدرسه رو منفجر می‌کنیم!

چیزایی که دوست ندارم:
از نگاه های ترحم آمیز بزرگترا بدم میاد یا وقتی چهار تا بچه یه جوری بهم نگاه می‌کنن که انگار جذام گرفتم!(محض اطلاع:جذام یه بیماریه که باعث می‌شه بدن یه جورایی زخمی شه و عفونت کنه)...از سوالایی مثل؛چه حسی داری?....بیماریت چه قدر جدیه?و این‌جور چیزا بدم میاد!...یا از این جور حرفا هم بدم میاد:در مورد سرطانت توی یه روزنامه خوندم...موهات خوبه!(اونم بعد از شیمی درمانی اول!)...وقتایی که عمو بنجامین فکر می‌کنه من متوجه نمی‌شم که داره گریه می‌کنه یا خودش رو به خاطر سرطانم سرزنش می‌کنه.

چیزایی که دوست دارم:
بازی و دویدن(که البته اجازه ندارم این کارو بکنم!)...امسال پاییز برم مدرسه!...اگه اتفاقی افتاد کسی به خاطرم ناراحت نشه چون به هر حال سرطانی که از خودم ساخته شده امکان داره هر بلایی سرم بیاره!...عمو بنجامین بیدار شه و کارش رو از دست نده وگرنه یا پول بیمارستان من رو نداره یا پول شیمی درمانی ام رو!
پ.ن:رییس شرکتش با عمه بیتا حرف زده چون نزدیک یه هفته ست هیچ خبری از عمو بنجامین نیست!عمه بیتا هم موقعیتش رو گفته و رییس شرکت هم گفته بعد از این‌که از کما خارج شد یه ماه مرخصی با حقوق داره تا بعدش بتونه بیاد سرکار!

و دوتا دیگه از چیزایی که دوست دارم:
گواهینامه بگیرم و بعد هم بتونم توی جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان باشم!

[ چهارشنبه 23 تیر 1395 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts