تبلیغات
☆My Dreams☆ - ...
...
سلام...
حرفی ندارم...
برید ادامه...
مدت طولانی ای از سرطانی شدن من نمی‌گذره...خب راستش من فقط سه ماهش رو کاملا با خبر از سرطان زندگی کردم...سه ماه اول که دکترا درست تشخیص ندادن و یه جورایی سهل انگاری خودم بود که باعث شد سرطان پیشرفت کنه...
اولین بار که پیش دکتر رفتیم آزمایش دادم...دکتر بدون این‌که بخواد من توی اتاق باشم به عمو بنجامین گفت به احتمال 70% سرطان خون دارم...عمو بنجامین انکار کرد و به حرف دکتر توجه نکرد...فقط بدون این‌که به من بگه دستم رو گرفت و دنبال خودش من رو از کلینیک کشید بیرون...دو سه ماهی توی فکر بود...خیلی حال و حوصله ی من رو نداشت...وقتی از سرکار می‌اومد بدون حرف شام می‌خوردیم و زل می‌زدیم به تلویزیون...یه جورایی عصبی شده بود...وقتی بی دلیل خون دماغ می‌شدم عصبی می‌شد و من رو مقصر جلوه می‌داد...وقتی که بی دلیل بعد از خون دماغ شدن از گوش هام خون می‌اومد سعی می‌کرد خونسرد باشه...انگار تمام مدت داشت به سرطان خون فکر می‌کرد...نیمه شب وقتی من خواب بودم(یه کم بی خواب بودم و معمولا حرف هاش رو می‌شنیدم!)می‌اومد کنار تختم و آروم باهام حرف می‌زد...بعضی وقتا می‌گفت«آوا تو که واقعا سرطان نداری?دکترا دروغ می‌گن آوا!»
ولی سرطان داشتم...سرطان داشتم و عمو بنجامین انکار می‌کرد...یه ماه از ماجرای حرف های دکتر می‌گذشت که ریه هام آب اوردن...داشتم خفه می‌شدم...اما این به سرطان خون بی‌ربط بود...توی بیمارستان دکتر باز با عمو بنجامین صحبت کرده بود...عمو بنجامین کم کم قبول کرد که من سرطان خون دارم...
دکتر بعد از دو ماه مطمئن شد که سرطان خون من داره پیشرفت می‌کنه...اما من توی وضعیتی نبودم که شیمی درمانی رو شروع کنن...به هر حال شیمی درمانی بعد از یک هفته قطعی شد و با موفقیت به اتمام رسید!
از اون موقع تا حالا من دو بار دیگه شیمی درمانی کردم...
بعد از این ماجراهای 6 ماه آخر تازگی دکترم با عمه بیتا صحبت کرده و گفته سرطان پیشرفته یا همون (Metastatic Cancer) دارم!
این‌جا یه کم ماجرا پیچیده و غیر قابل درک بود...هم برای من و هم برای عمه بیتا...راستش من در موردش خوندم!سرطان پیشرفته یه جورایی شبیه مرحله ی آخر سرطانه!
و این یه زنگ خطر برای منه!چون این مرحله از سرطان باعث می‌شه بدن در برابر سرطان مقاومت نکنه...از لحاظ جسمی و روحی به آدم صدمه می‌زنه و...!
خب می‌گن امکان درمان قطعی سرطان تو این مرحله خیلی پایینه و یه جورایی فقط می‌شه جلوی سرطان رو گرفت!
بعضی از آدم ها بودن که این مرحله از سرطان رو تجربه کردن و مجبور شدن تا آخر عمر باهاش کنار بیان...بعضی ها هم بدن شون طاقت این همه درد رو نداشته و سرطان بهشون پیروز شده...
تازگی یه جوری شدم...حسم نسبت به همه چیز تغییر کرده...بیشتر موقع ها ذهنم درگیر اینه که تا چه زمانی زنده می‌مونم?
طاقت درد کشیدن رو ندارم...معمولا با کسی حرف نمی‌زنم...کمتر با دوستام رفت و آمد دارم...تنها کسی که باهاش در مورد سرطان پیشرفته‌ام حرف زدم جولین بوده...اون هم خیلی درکم نمی‌کنه ولی همین که سعی می‌کنه روحیه‌اش رو حفظ کنه خیلی کمک می‌کنه...
دوست ندارم با این حرف ها توجه جلب کنم یا احساسات کسی رو جریحه دار کنم...فقط می‌خوام ذهنم یه کم آزاد تر بشه...!

 

[ پنجشنبه 24 تیر 1395 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts