تبلیغات
☆My Dreams☆ - Euthanasie
Euthanasie
سلام!
امروز رفتم پارک!
روحیه‌ام عوض نشد!
بدتر شد!
حالا برید ادامه!
امروز تنهایی رفتم پارک...رفتم یه گوشه نشستم رو نیمکت...
بعد یه چند دقیقه که به بچه فسقلیا نگاه کردم یه دختره نشست کنارم رو نیمکت...
راستش خیلی قیافه ش به آدم های سالم و درست و حسابی نمی خورد یه سیگار دستش بود...شروع کردم سرفه کردن...
بهم گفت سرطان داری?
منم جواب دادم...بهش گفتم سیگارش رو خاموش کنه وگرنه خفه میشم!سیگارش رو خاموش کرد و شروع کرد در مورد مرحله ی سرطانم باهام حرف زد.
بهم گفت یه روش خودکشی وجود داره برای کسایی که بیماری شون دیگه راه درمانی نداره...اسم فرانسوی ش اوتانازی یا (Euthanasie) که تو این روش به درخواست بیمار دارو های کشنده بهش تجویز میشه و خیلی آروم می میره!
منم بهش گفتم اصلا علاقه ای به مرگ ندارم!من حالم خوب میشه.
گفت من زیادی به خودم و بیماریم اطمینان دارم و روحیه ام رو نباختم...
راستش از این جور آدما خوشم نمیاد...اعصابم رو خورد می کنن!
از کنارش بلند شدم...دوباره سیگار روشن کرد و بهم تعارف کرد...دستش رو پس زدم و رفتم...واقعا چه تصوری از سرطان داشت?
رفتم از کنار بستنی فروشی سمت خونه...یکی از دوستام رو دیدم!جولین!
رفتم جلو و باهاش بستنی خوردم...یه بستنی شکلاتی!خیلی خوب بود!
باهم حرف زدیم...خندیدیم...جولین گفت می خواد بره تمرین بسکتبال.
خیلی خوب بازی می کنه...توی تیم مدرسه مون عضوه!
باهم رفتیم توی زمین بازی پارک...چند تا پسر دیگه هم اومدن و چهارتایی باهم بازی کردن.
بعد از بازی رفتم خونه...حالم خیلی خوب نبود...باید یه کم استراحت می کردم!
روی تختم دراز کشیدم و به جولین زنگ زدم...نفسم در نمی اومد...همش سرفه می کردم.
نمی خوام جولین هم مثل همه به مرحله ی آخر سرطانم فکر کنه!راستش اصلا از این جور آدما نیست که از روی ترحم باهات دوست بمونه و بعد برات گریه کنه!
بعد از این که باهم حرف زدیم و خندیدیم با آمبر بازی کردم...جزو بعضی چیز هاییه که حالم رو خوب می کنه!
از روی شونه ام بالا می رفت و از روی دست چپم سر می خورد می اومد پایین!
روز بدی نبود...وقتی به خوب شدن عمو بنجامین فکر می کنم انگار واقعا حالش خوب شده!
فعلا!

[ جمعه 25 تیر 1395 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts