تبلیغات
☆My Dreams☆ - 16 July
16 July
دوباره سلام...
می‌شه برید ادامه?
بقیه ی حرفام اون جاست!
بچه ها خیلی خوشحالم!اگه گفتین چرا?:-)
امروز عمو بنجامین بهوش اومد!!!البته یه ماجرای دور و درازی داشت که نگو!
وقتی رفتم تو اتاقش خوابم برد...بعد با تکون خوردن و صدای«بیدار شو!»از خواب پریدم...!
چشم هاش رو برام ریز کرد بعد با تعجب گفت«عجب!»منم سرم رو کج کردم!بعدش مکالمه این جوری شد:
_خب یعنی تو الان...آممم...دخترمی?
_نه!
_باهام نسبتی نداری?
_اذیت نکن!!!
_مگه چی کار کردم?بچه پر رو!
_من برادرزادتم نابغه!
یه کم خندید بعد یه دفعه گفت چه قدر بزرگ شدی!دوباره غش غش خندید!
بهش گفتم سرکار گذاشتن رو بی خیال شه!عمه بیتا سرکار بود من با ماری رفتم بیمارستان!
بعد از نیم ساعت دکتر گفت مغزش جا به جا نشده()و می‌تونه بره خونه!
رفتیم خونه!البته همه چیز سر جاش نیست!عمو بنجامین یه ذره تعادلش رو توی راه رفتن از دست داده ولی بعد از این‌که یه ذره راه بره درست می‌شه!
خیلی باحال شده!خیلی حرف نمی‌زنه فقط می‌شینه به یه چیزی نگاه می‌کنه!از جاش تکون نمی‌خوره!
بعضی وقتا هم که حرف می‌زنه فقط انگلیسی حرف می‌زنه با فارسی حرف زدن کاری نداره!
زنگ زدیم به عمه بیتا...وقتی بهش گفتم عمو بنجامین اومده خونه داشت غش می‌کرد!گفت وقتی اومدم خونه می‌بینمش!(مگه فیلمه عمه بیتا?)
و راستی!یه چیز جالب!
عمو بنجامین همه چیز رو یادش اومده...شرکتی که توش کار می‌کنه...عمه بیتا و من رو...باهمه ی اتفاقاتی که افتاده ولی سرطانم رو یادش رفته بود!
چون ازم پرسید موهات چی شدن?
منم بهش گفتم سرطان دارم البته هنوز قرار نیست بهش بگم سرطانم پیشرفته شده.خوشم نمیاد ناراحتش کنم!
با آمبر هم بازی می‌کنه!هرچند آمبر سه بار انگشت کوچیکش رو گاز گرفته ولی بازم باهاش بازی می‌کنه!
خب فعلا!بای بای!!!!

[ شنبه 26 تیر 1395 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts