تبلیغات
☆My Dreams☆ - #^_^#
#^_^#
سلام!
الان ساعت 5:13 دقیقه ی صبح به وقت لندنه!
و من تازه از خواب بیدار شدم!(هرچند هر روز تا ساعت 9 خوابم!)
عمو بنجامین هم که انگار رفته تو خواب زمستونی!زیر پتو داره حال می‌کنه!
یکی نیست بگه تا هفته‌ی آینده یه خبری به این رییس شرکت شون بده حداقل مرخصی ش رو کمتر کنه ما انقدر نخندیم!برامون ضرر داره!
البته امروز که تعطیله!
وای امروز باید از آمبر کوچولو جدا شم!الینا از سفر برگشت و باید همسترش رو تحویل بدم!
ایول!عمه بیتا عمو بنجامین رو بیدار کرد!
خب عمه بیتا توسط عمو بنجامین خورده شد!
عمه بیتا می‌گه از وقتی برادر گلش(عمو بنجامین :/ )از کما خارج شده گند اخلاق شده!
به نظر من که خوبه!فعلا به سرکار رفتن فکر نمی‌کنه!

ساعت 9:35 دقیقه به وقت لندن:

عمو بنجامین نشست پشت میز نسبتا مرتبش(!)مثل یه ربات کاراش رو ردیف کرد بعد هم زنگ زد به رییس شرکت شون!
خداروشکر(شایدم نه!)داره از هفته ی آینده می‌ره سرکار!چون خودش خواست!(بدجنس!)
من به جولی(جولین بخت برگشته!)زنگ زدم و کلی چرت و پرت به هم گفتیم!قربون خودمون برم من!!!!
عمو بنجامین هم کم نمیاره که!!!وقتی جولین بهم زنگ می‌زنه می‌گه دوست پسر جنتلمن تون زنگ زده?
منم لبخند می‌زنم!(وقتی بخوای جلوی عموی من کم بیاری همین کافیه!)
جولین هم که کلا درگیر بسکتبال!
توی مدرسه هم دخترا دنبالشن!(به دوست پسر مردم چشم نداشته باشین بدبختا!)
البته از یه طرفی هم پسرا دنبال من راه می‌افتن! ^_^البته الان با این قافیه نه!
خب از اینا که بگذریم جولین گفت دسته جمعی(شامل یه مشت پسر و یه مشت دختر به همون اندازه!)دارن می‌رن بیرون!
از عمو بنجامین اجازه گرفتم (خاک بر سرم!هنوزم عین بچه کوچولوها می‌رم خودمو لوس می‌کنم!)
اونم اجازه داد!
یه شلوار جین که قبلا جذب بوده و الان به پاهای چوب کبریتیم زار می‌زنه :(
یه لباس آستین بلند مشکی و تقریبا گشاد پوشیدم چون هوا بارونیه!
یوهوووووووو!جولین اومد!
عمو بنجامین در رو براش باز کرد و...(خودتون حدس بزنین!جولین داشت غش می‌رفت!چون نمی‌دونست عمو بنجامین از کما خارج شده!)
عمو بنجامین بهم گفت که جولی اومده!منم با سرعت نور خودمو رسوندم دم در! >"<
باهم رفتیم نزدیک پارک!بعد از کمی خنده و مسخره بازی باقی دوستان نیز تشریف فرما شدند!
رفتیم پارک رو دور زدیم و کارت بازی کردیم!
بعد هم چون جولین باخته بود مجبور شد به همه مون بستنی بده!(ورشکست شد!)
کلی هم کیف داد!(چون کسی به سرطانی بودنم فکر نمی‌کرد!)
پ.ن(برای راز!):راز جونم!درباره ی وبت رو خوندم!خب من جزو کسایی بودم که می‌خواستی باهاشون صمیمی باشی!منم همین نظر رو دارم!یعنی بدم نمیاد غیر از واقعیت توی دنیای مجازی هم دوست داشته باشم!

[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ ☆Ava☆ ] [ نظرات () ]
LastPosts